تبليغاتX
2000love.blogfa.com

2000love.blogfa.com

عشق

اینم از عشق و عاشقی

 


Image and video hosting by TinyPic گفتم نرو پرپر میشم
 
گفتی: میخوام رها باشمImage and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPicگفتم: آخه عاشق شدم
 
گفتی:میخوام تنها باشمImage and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPicگفتم: دلم
 
گفتی: بسوزImage and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتی: یه عمری باز هنوز
 
گفتم: پس عمرم چی میشه Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتی: هدر شد شب و روز
 
گفتم: آخه داغون میشم Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتی: به من خوش میگذره
 
گفتم: بیا چشمام توییImage and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتی: آخر کی میخره
 
گفتم: منو جنس میبینی Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتی: آره بی قیمتی
 
گفتم: یه روز کسی بودم Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic با من نکن بی حرمتی
 
گفتم: صدام میمیره باز Image and video hosting by TinyPic
 
گفتی: با درد بسوز بساز Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتم : حالا که پیر شدم
 
گفتی: که از تو سیر شدمImage and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتم: تمنا میکنم
 
گفتی: میخوام خردت کنم Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتم: بیا بشکن تنو
 
گفتی: فراموش کن منو
 
 
 

 

 

 

 

بازم فريب چشماتو خوردمو ساده اومدم

براي ديدنت بازم پاي پياده اومدم

گفتي ديگه مال مني هم دمو غمخوار مني

بازم فريب چشماتو خوردمو ساده اومدم

براي ديدنت بازم پاي پياده اومدم

گفتي ديگه مال مني هم دمو غمخوار مني

آخه چه جور دلت اومد از عشق من دل بکني

گفته بودي ;که تا عبد محرم رازم ميموني

اما از اون حرفا ديگه نگات نداره نشوني

خوب ميدونم بازم داري دروغ ميگي به راحتي

برو ديگه حرفاي تو نداره اينجا حرمتي

با همه بي وفاييات دلم هنوز عاشقته

دوست داره نامهربون هلاک يک نگاهته

همه ميگن وجود تو پر از فريب و کلکه

بشکنه دستم که برات حقيره و بي نمکه

آخه چه جور دلت اومد از عشق من دل بکني

گفته بودي ;که تا عبد محرم رازم ميموني

اما از اون حرفا ديگه نگات نداره نشوني

خوب ميدونم بازم داري دروغ ميگي به راحتي

برو ديگه حرفاي تو نداره اينجا حرمتي

با همه بي وفاييات دلم هنوز عاشقته

دوست داره نامهربون هلاک يک نگاهته

همه ميگن وجود تو پر از فريب و کلکه

بشکنه دستم که برات حقيره و بي نمکه

 

 

 

 

اگر دنیای ما دنیای سنگ است     بدان سنگینی سنگ هم قشنگ

 

است

 

اگر دنیای ما دنیای درد است            بدان عاشق شدن از بحررنج

 

است

 

اگر عاشق شدن پس یک گناه است       دل عاشق شکستن صد

 

گناه است

 

 

 ***************

 

شکستم بی صدا یک بار دیگر          خطا کردم من یک بار دیگر

 

دو چشم تو مرا از ره به در کرد          شکستم توبه را یک بار دیگر

 

*****************

 

خدایا کمک کن تا بیا موزم

در دریای متلاطم زندگی دست من رو هم بگیر نگذار

 کسی که شنا بلد نیست توی این امواج سهمگین

 تنها بمونه و خفه بشه....

·       کمک کن به من تا شنا یاد بگیرم شاید

 منم روزی بتونم کسی رو نجات بدم ونذارم خفه بشه.....

·       دستم را بگیر و از زیر این دریا بیرون بکش

 تا بتونم خورشید حقیقت رو ببینم .....

******************

 چگونه زیستن را و بیاموز که چگونه عشق ورزیدن

 را وبیاوز که چگونه عاشق باشم ....

.پروردگارا هدایتم کن به سوی با تو بودن ها

و مرا در این پیچ و خم جاده زندگی سرگردان مگردان .....

.بار خدایا بیاموزم که چگونه با تو باشم

 و خوبیها را ببینم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 13:12  توسط مهیار  | 

همین دیگه

 
 
 
 
  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                          

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 21:41  توسط مهیار  | 

اين هم قطره اي از درياي وجودم براي تو عزيز دلم

 

اين هم قطره اي از درياي

 

وجودم براي تو عزيز دلم

 

 

 

 

تا به حال حرفهايم را با لبهاي نگاهم بازگو مي كردم ولي امشب مي خواهم با زبان قلم برايت سخن بگويم تا بار ديگر ثابت كنم كه لحظه لحظه زندگي ام  تو را فرياد می زند . 

امشب آمده ام با اشك هايم با تو سخن بگويم , با دانه هاي شفاف عشق كه از اعماق جانم جاري مي شوند ...

صفحات دفتر آشنايي ما هر روز با عطر جديدي از عشق ورق مي خورد و من مانده ام كه آيا خواهم توانست بار عشق تو را به مقصد برسانم يا نه ؟

دوست دارم تو در كنار من بهترين لحظه ها را تجربه كني , دوست دارم تو نيز به مانند من طراوت عشق در چشمانت حلقه زند , دوست دارم در كنار من مملو از عشق باشي , مملو از عطر اميد ، شبی كه بي حضور تو ,  خاطرات مشتركمان را با ديدگاني اشكبارمرور می کنم ، تصوير چشماني را مي بينم كه مهربانانه چشم به چشمانم  دوخته اند و من براي استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم كشيد .

كاش مي شد با تو و در كنار تو عشق را در آغوش كشيد .

مهربان ياور زندگي ام در اين شب مهتابي كه مي دانم دلتنگ عطر باراني , اشكهايم را  تقديم قلب درياييت مي كنم .

اما نه . . .

می دانم دوست نداری اشکی از چشمانم جاری شود ، پس با صدایی که از اعماق وجودم بیرون می آید فریاد می زنم :

از صميم قلبي كه به راهت باختم

 

 

 

              دوستت دارم       

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 19:27  توسط مهیار  | 

کارنامه

سر جلسه

 

 

 

 

 

 

یک راه حل برای کسایی که حس

 

درس خواندن ندارن (مخصوصا خودم)

 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

 

 

 

       

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 23:7  توسط مهیار  | 

عشق یعنی.......

 

 

 

 

 

عشق یعنی.......

 

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست
عشق
يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا
عشق يعني مهر بي اما ، اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر
عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست
عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو
عشق
يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي
عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي
عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده
يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار
در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت
عشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستن
عشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شده
عشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسل
عشق يعني گل به جاي خار باش ؛ پل به جاي اينهمه ديوار باش
عشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا
زير لب با خود ترتم داشتن ؛ بر لب غمگين تبسم كاشتن
عشق ، آزادي ، رهايي ، ايمني ؛ عشق زيبايي ، زلالي ، روشني
عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛ عشق يعني ماهي راهي شده
عشق يعني آهويي آرام و رام ؛ عشق صيادي بدون تير و دام
عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه ها
عشق يعني از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لاي كتاب
در ميان اين همه غوغا و شر ؛ عشق
يعني كاهش رنج بشر
اي توانا ، ناتوان عشق باش ؛ پهلوانا ، پهلوان عشق باش
اي دلاور ، دل به دست آورده باش ؛ در دل آزرده منزل كرده باش
عشق يعني تشنه اي خود نيز اگر ؛ واگذاري آب را بر تشنه تر
عشق يعني ساقي كوثر شدن ؛ بي پر و بي پيكر و بي سر شدن
عشق يعني خدمت بي منتي ؛ عشق يعني طاعت بي جنتي
گاه بر بي احترامي ، احترام ؛ بخشش و مردي به جاي انتقام
عشق را ديدي خودت را خاك كن ؛ سينه ات را در حضورش چاك كن
عشق آمد خويش را گم كن عزيز ؛ قوت ات را قوت مردم كن عزيز
عشق يعني مشكلي آسان كني ؛ دردي از درمانده اي درمان كني
عشق يعني خويشتن را گم كني ؛ عشق يعني خويش را گندم كني
عشق يعني نان ده و از دين مپرس ؛ در مقام بخشش از آيين مپرس
هركسي او را خدايش جان دهد ؛ آدمي بايد كه او را نان دهد
در تنور عاشقي سردي مكن ؛ در مقام عشق نامردي مكن
لاف مردي ميزني مردانه باش ؛ در مسير عاشقي افسانه باش
دين نداري مردمي آزاده باش ؛ هرچه بالا ميروي افتاده باش
در پناه دين ، دكانداري مكن ؛ چون به خلوت ميروي كاري مكن
عشق يعني ظاهر باطن نما ؛ باطني آكنده از نور خدا
عشق يعني عارف بي خرقه اي ؛ عشق يعني بنده ي بي فرقه اي
عشق يعني آنچنان در نيستي ؛ تا كه معشوقت نداند كيستي
عشق
يعني ذهن زيباآفرين ؛ آسماني كردن روي زمين
عشق گويد مست شو گر عاقلي ؛ از شراب غيرانگوري ولي
هركه با عشق آشنا شد مست شد ؛ وارد يك راه بي بن بست شد
كاش در جانم شراب عشق باد ؛ خانه جانم خراب عشق باد
هركجا عشق آيد و ساكن شود ؛ هرچه ناممكن بود ممكن شود
در جهان هر كار خوب وماندنيست ؛ رد پاي عشق در او ديدنيست
شعرهاي خوب ديوان جهان ؛ سر عشق است و سرود عاشقان
"
سالك " آري ، عشق رمزي در دل است ؛ شرح و وصف عشق كاري مشكل است
عشق يعني شور هستي در كلام ؛ عشق يعني شعر ، مستي ، والسلام

 

 

 

 

 

 

 

 

(عشق)

 

به کودکی گفتند: عشق چیست؟ گفت: بازی.

به نوجوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت: رفیق بازی.

به جوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت: پول و ثروت.

به پیرمردی گفتند: عشق چیست؟ گفت:عمر.

به عاشقی گفتند: عشق چیست؟

چیزی نگفت: آهی کشید و سخت گریست.

 

 

 

 

 

 

 

 

به کوه گفتم عشق چيست؟

لرزيد

به ابر گفتم عشق چيست؟

باريد

به باد گفتم عشق چيست؟

وزيد

به پروانه گفتم عشق چيست؟

ناليد

به گل گفتم عشق چيست؟

پرپر شد

به انسان گفتم عشق چيست؟

اشک از ديدگانش جاري شد و گفت

ديوانگي ست

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:52  توسط مهیار  | 

دوستت دارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

دوستت دارم

 

می نویسم از تو

                   از تو ای شادترین

                                        ای تازه ترین نغمه عشق ...

 

تو که سر سبز ترین منظره ای .

تو که سر شار ترین عاطفه را نزد تو پیدا کردم .

و تو که سنگ صبورم بودی ،

در تمام لحظاتی که خدا شاهد غصه و اندوهم بود ...

 

به تو می اندیشم

                    به تو می بالم

                                   و از تو می گیرم

                                                      هرچه انگیزه درونم دارم.

 

من شباهنگام آن دم که تو را نزد خود می بینم ،

                                                         بهترین آرامش ،

                                                        برترین خواهش و احساس نیاز

                                                                                            در دلم می جوشد .

 

روزها می گذرد ،

عشق ما رو به خدائی شدن است .

رو به برتر شدن از هر حسی که در این عالم پیداست .

 

دوستت دارم !

                      از همین نقطه ی خاکی تا عرش ...

 

دوستت می دارم !

                          از زمین تا به خدا ...

 

 

((((حرف را بايد زد))))))

 

حرف را بايد زد،

درد را بايد گفت

سخن از مهر من و جور تو نيست

سخن از متلاشي شدن دوستي است

و عبث بودن بودن پندار سرور آور مهر

آشنايي با شور؟

و جدايي با درد؟

و نشستن در بهت فراموشي

يا غرق غرور؟

سينه ام آينه ايست با غباري از غم

تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار

آشيان تهي دست مرا

مرغ دستان تو پُر مي سازند

آه مگذار که دستان من آن

اعتمادي که به دستان تو دارد

به فراموشيها بسپارد

آه مگذار که مرغان سپيد دستت

دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد

من چه مي گويم ...آه

با تو اکنون چه فراموشيها

با من اکنون چه نشستنها

خاموشيهاست

تو مپندار که خاموشي من

هست برهان فراموشي من

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند

 

 

 

 

 

 

 

 

love مخفف عبارت:

)) lake of sorrowدرياچه ي غم()

ocean of tears ((اقيانوس اشك))

valley of death ((درياي مرگ))

end of life ((اخر زندگي))

 

 

 

 

خدايا هست و نيستم از توست

 

 

 

در تاريک ترين شب زندگيم

دستهايم را به طرف هيچ چيز دراز کردم

و از هيچ کس ياري طلبيدم

تو تنها نوري تنها سپيده اي براي شب هاي تاريکم

از سرگشتگي به خودم مي رسم

و از خودم تو را مي يابم

زيرا که در تمام وجودم ريشه داري

در تمام ساعات تاريک و روشن زندگيم تنها تو را شناختم

تنها با تو بودن را تجربه کردم

تنها از تو گفته ام

تنها از تو خوانده ام

و تنها براي تو نواخته ام

از عشق به تو مي رسم

از زندگي به تو مي رسم

از دقيقه ها ساعت ها و ثانيه ها....

در هر نفس با تو بوده ام

هر آنچه که مي دانم از تو آموختم

هر آنچه که دارم از تو دارم

هرچه که هست از توست

در تمامي شب هاي تاريک صدايت را شنيده ام

وجودت را حس کرده ام

اما.....

همچنان دستهايم را به طرف هيچ چيز دراز مي کنم

و از هيچ کس طلب ياري...

و باز از سرگشتگي به خودم مي رسم

و از خودم تو را مي يابم

 

 

  

 

 

(((مي دوني)))

 

ميدوني شاپرکا عاشق نورن؟

ميدوني شاپرکا براي نور سنگ صبورن؟

ميدوني که شاپرک هيچي به جز نور نميبينه؟

ميدوني گرماي نور بالاي رنگارنگشو هي ميسوزونه؟

ميدوني سوختناشو چرخشا شو افتادناش واسش قشنگن؟

آره هرکسي ببينه با خودش ميگه شايد دارن ميجنگن

نه بابا فکر نکنم اينو ديگه همه ميدونن

رسم نوروشاپرک رو واسه همديگه ميخونن

چه با اون فانوسا وچراغ موشيهاي قديمي

چه با اين لامپهاي رنگارنگي که داري ميبيني

آخه اون دلش خيلي لطيف و پاک

واسه همينه که اسير خاکه

اون دلش مي خواد بره کنار خورشيد

ولي خب تو تاريکي چراغ و خورشيد نمي فهميد

توي تاريکي ميشينه تا يه ذره نور ببينه

اگه آتيشم ببينه ميره با عشق روي آتيشا ميشينه

ولي خب اين ديگه آخرين کمينه

آخه رسم عشق وعاشقي همش همينه

تو ميخواي پر بکشي به اوج بي نظيرترين نور زمونه

نميدوني که شايد يه اهرمن روي زمين پروبال نازتو کرده نشونه

سکوت

 

 

 

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:50  توسط مهیار  | 

خجالتی

 

 

 

 

 

اگه خجالتی هستی ترکش کن که بلا هایی

 

زیادی از جمله ..........................

 

پایین و بخون

 

 

 

 

 

 

 

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد.به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم "و گونه من رو بوسيد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت:"متشکرم " و گونه من رو بوسيد.

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت:"قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد.من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت:"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد.

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد.

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ...

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دفتري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود:

تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نميدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

اي کاش اين کار رو کرده بودم .....

 

((((عشقت را نصيب كسي كن كه لايق ان باشد نه تشنه ان زيرا هر تشنه اي روزي سيراب ميشود))))

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:42  توسط مهیار  | 

شعر های زیبا

 

 

 

 

من نگويـــــــم كـه بـه درد دل مـن گـوش كنيـــــد بهتــــر آنـسـت كـه ايـن قصـه فـرامـوش كنيـــــد

عـاشقـــــــان را بـگـذاريـد بـنـــالنـــــد هـمـــــه مصلحت نيست كـه اين زمزمــه خاموش كنيـــــد

 

هر انکس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد نه چون حافظ که مي‌بخشد سمرقند و بخارا را(حافظ)


اگر ان ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب تبريزي)
)


اگر ان ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر انکس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد
نه چون حافظ که مي‌بخشد سمرقند و بخارا را


(شهريار)


اگر ان ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را

هر انکس چيز مي‌بخشد بسان مرد مي‌بخشد
نه چون صائب که مي بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور مي‌بخشند
نه آن ترک شيرازي که برده جمله دلها را

(شهريار)

 


اگر ان ترک شيرازي بدست ارد دل ما را
دهانش را به سرويسم که باز ارد دل ما را

(خودم)

دلم رو من سپردم به يک نگاهت

شدي همه کسه من ، شدم پناهت

با تو هر روزه عمرم مثل بهاره

فصل عشقه منو تو خزون نداره

 

خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان

بايد از جان گذرد هر که شود عاشقشان

آن روز که از خاک سرشتند گلشان

سنگي اندر گلشان بود همان شد دلشان

 

مي رسد روزي که بي من روز ها را سر کني

مي رسد روزي مرگ عشق را باور کني

 

 

 

 

 

در ميان همه گل گشتم و عاشق نشدم ***
تو چه بودي که تو را ديدم و ديوانه شدم ***.

 

 

هر راز که اندر دل دانا باشد

بايد که نهفته تر ز عنقا باشد

کاندر صدف از نهفتگي گردد در

آن قطره که راز دل دريا باشد

 

 

تا كي به تمناي وصال تو يگانه

اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه

خواهد به سر آيد شب هجران تو يا نه

اي تير غمت را دل عشاق نشانه

 

تا كي به تمناي وصال تو يگانه

اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه

خواهد به سر آيد شب هجران تو يا نه

اي تير غمت را دل عشاق نشانه

 

تا تو نگاه ميکني کار من آه کردن است

اي به فداي چشم تو اين چه نگاه کردن است

 

نشود فاش کسي آنچه ميان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

 

شيوه ي مردان نباشد عشق پنهان باختن

کمتر از پروانه نتوان بود در جان باختن

 

يارب اين نوگل خندان كه سپردي به منش

ميسپارم به تو از چشم حسود چمنش

 

همچو حافظ روز و شب بي خويشتن

گشته ام سوزان و گريان الغياث

 

مگس در خواب بيند پنبه دانه

گهي گنده ببيند گه دانه دانه

 

 

 

 

در مورد حرف عشق صادق هستم

ديوانه گلهاي شقايق هستم

يکروز مي آيد که بدانند همه

در رشت فقط فقط من عاشق هستم

 

نگاه کن که غم درون سينه ام چگونه قطره قطره آب مي شود...

چگونه سايه ي سياه سرکشم.. اسير دست آفتاب مي شود

 

 

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:38  توسط مهیار  | 

همیشه دوستت دارم

هميشه دوستت دارم

ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران پرواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

 

 

 

زني ميرفت.....

زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت

 

 

 

خورشيد

آن زمان که خورشيد قلب من برای هميشه غروب کرد
آن زمان که خونی که در رگهايم جاری بود برای هميشه خشکيد
آن زمان که لبهايم برای هميشه بسته شد
آن زمان که افکارم من را تنها در ميان آسمان رها کردند
آن زمان که تنها جسمم از ميان رفت روحم به پرواز در آمد
آن زمان من مرده ام
وشب هنگام برای يک بار و آخرين بار من را در خوابت ببين
ببين که چگونه تمام استخوانهايم و تمام افکارم در گمنامی وتنهايی پوسيدند
و من از ميان رفتند
و آن لحظه من تنها يک چيز دارم
و آن خداوند يکتاست که بيشتر از هميشه به او نزديک شده
اما آنگاه مطمين باش
که برای اولين بار از نبودن تو شادانم و افسوس گذشته را نخواهم خورد
زيرا در نبود تو خداوند را در کنار خود احساس می کنم
احساسی واقعی که از تمام وجودم سر چشمه ميگيرد
کوچهايی که ميان من و تو بود از فردا نگفت
از رويای زيبای دنيا نگفت
از سبزی دست های پر محبتت هيچ نگفت
کوچه ای ساکت بود بی خروش بی عشق بود
نميدانم چرا؟
کوچه ای که ميان من و تو بود زيبا نبود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:35  توسط مهیار  | 

نكته هايي براي پيروزي در قرار ملاقات:

نكته هايي براي پيروزي در قرار ملاقات:

 

1- در آنها شک ایجاد کنید و هیچ گاه به طور قطعی نظر مثبت خود را به زبان نیاورید. مردها عاشق بازی های تعقیب و گریز هستند پس این امتیاز را به آنها بده.

2- هر طوری شده ببینید که آیا او با خانم های دیگر به عنوان یک دوست ساده ارتباط برقرا می کند یا خیر. با این کار شما متوجه می شوید که به زنها به عنوان شیئي برای برقراری رابطه جنسی نگاه می کنند یا نه.

3- هيچگاه از مشروبات الکلی استفاده نکنید. یکی از دوستان من در قرار ملاقاتش بسیار عصبی شده بود و بی رویه مشغول نوشیدن بود. هنگام برگشت آقا با ماشین مدل جدید خود او را به خانه می رساند که ناگهان حال خانم بد شد، اما او جرات نکرد به آقا بگوید تا ماشینش را نگه دارد و اصلا هم دلش نمی خواست که ماشین جدید او را کثیف کند به همین دلیل مجبور شد داخل کیف دستی اش…! لازم به گفتن نیست که آنها دیگر هیچ گاه دوباره با هم قرار نگذاشتند.

4- اگر به هر شکلی شما را به یاد پدرتان می انداختند، بهتر است هر طور شده از دستشان فرار کنید.

5- اگر معیارهایتان را پایین بیاورید می توانید همین فردا ازدواج کنید. اما ما به شما پیشنهاد می کنیم که این کار را انجام ندهید. به جای اینکه وقت خودتان را بر روی ارتباطی که دوامی ندارد صرف کنید، بهتر است برای پیدا کردن مرد ایده آل خود منتظر بمانید.

6- اگر با مردی برخوردید که می خواست از شما مراقبت کنید، خیلی زود از او فرار کنید! چون آخر کار شما مجبور می شوید که از او مراقبت کنید.

7- انتقاد پذیر نباشید به ویژه در مورد مسائل مربوط به غذا. یک خانم حق دارد هر زمان هر غذایی که دوست داشت بخورد.

8- ظاهر بین نباشید. من خانم هایی را می شناسم که به این دلیل که ظاهر آقا خوب نیست ( سرش خیلی بزرگ است) بوی خوبی نمی دهند (به تازگی حمام نکرده) و یا حتی درست نفس نمی کشند ( صدای تنفسشان بلند است) آنها را رد می کنند و اصلا اجازه آشنایی بیشتر را به آنها نمی دهند.

9- از خودتان بازی در نیاوريد. ( دروغ گفتن و کلک زدن) در روز ملاقات به اندازه کافی مشکل وجود دارد و دیگر جایی برای انجام چنین کارهایی باقی نمی ماند.

10- برقراری ارتباط جنسی را فقط به بعد از ازدواج محول کنید.

11- لازم نیست در همان اولین ملاقات سفره دلتان را باز کنید و در مورد تمام مسائل صحبت کنید. به هر حال در قرارهای ملاقات بعدی نیز باید چیزی برای گفتن داشته باشید.

12- خودتان را از مردهایی که تصور می کنند شخصیت های کارتونی زن دارای جاذبه جنسی می باشند دور نگه دارید.

13- به جای اینکه قیافه او را تحلیل و بررسی کنید، ببینید که آیا او مرد خوبی است و با شما رفتار خوبی دارد یا خیر.

14- در یک زمان با بیش از یک مرد قرار ملاقات نگذارید، هر چند هر دوی آنها از موضوع با خبر باشند. این کار خسته کننده و اغتشاش آور است. شاید زمانی فرا رسد که بخواهید از شر دیگران خلاص شوید و فقط با یکی از آنها ارتباط داشته باشید.

15- شما در صورتی می توانید مرد ایده آل خود را پیدا کنید که که بدانید به دنبال چه هستید و سپس در خودتان جسارت جستجو پیرامون این امر را ایجاد کنید.

16- اگر یک مرد را تنها بر اساس جاذبه های جنسی اش ارزیابی می کنید، متاسفانه هنوز به مرحله ای نرسیده اید که بتوانید ارتباط خود را پیچیده تر کنید.

17- اگر بخواهید منتظر فردی بمانید که دوستش دارید، صرفا در حال تلف کردن وقت خود هستید و خودتان را خسته می کنید. اگر واقعا از کسی خوشتان آمده خیلی راحت موضوع را با او در میان بگذارید.

18- ببینید که ایا لباس هایش را خودش می شوید یا مادرش برای او این کار را انجام می دهد. یک مرد باید متکی به خودش باشد.

19- اگر جذب او نشده اید ( حالا او هر چقدر هم که می خواهد زیبا باشد) رابطه شما موفق نخواهد بود.

20- زمانی مرد ایده آل خود را پیدا می کنید که خودتان نیز خانم ایده آلی باشید ( به این معنا که اعتماد به نفس داشته و از خودتان راضی باشید)

21- نقش بازی نکنید. من زمانی عاشق نامزد فعلی ام شدم که خیلی راحت جلو آمد و گفت : “سلام، چطوری؟” به همین سادگی و بدون هیچ آلایشی.

22- به دنبال مردهایی که تنها از پول صحبت می کنند نروید. این عمل معمولا نشانه ای از نا امنی است.

23- در اولین قرار ملاقات به هیچ وجه در مورد ازدواج صحبت نکنید.

24- زمانی که کنار یکدیگر نشستید به مردهای دیگر توجه نکنید و مطمئن شوید که او نیز خانم های دیگر را زیرنظر نگرفته است!

25- چیزی را حدس نزنید. با این کار فقط ضربه می خورید. یکی دوبار بیرون رفتن به این معنا نیست که با کسی مچ شده اید و در یک رابطه قرار دارید.

26- واقع گرا باشید. مادرم همیشه به من می گفت باید با مردی ازدواج کنم که قد بلند، خوش تیپ و موفق باشد. اما حقیقت این است که خود من قیافه بدی ندارم، قدم کوتاه است و جزء قشر متوسط جامعه هستم. من باید واقع گرا باشم. زمانی که اینطور شد توانستم عشق حقیقیم را در زندگی پیدا کنم.

27- عشق بورزید. زمانیکه از طرف مقابل خوشتان آمد می توانید با او شوخی کنید، ارتباط مکرر چشمی برقرار کنید و بازوانش را بگیرید. البته این کار را باید زیرکانه انجام دهید ( همه چیز را یکدفعه آشکار نکنید) تا او تصور نکند که شما دچار عقده های پنهان روانی هستید.

28- وقتی نمی خواستید در کنار او باقی بمانید شروع کنید به صحبت کردن در مورد مسائل خسته کننده مثل کامپيوتر. این کار تاثیر خاصی دارد.

29- قبل از اینکه بر سر قرار حاضر شوید دندانهایتان را مسواک کنید. هیچ چیز انزجار آور تر از این نیست که هنگام خندیدن سبزی اسفناج لای دندان هایتان گیر کرده باشد.

30- قرار نگذاشتن خیلی بهتر از باختن در قرارهای ملاقات است

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:30  توسط مهیار  |